مرده ای می نالید
زیر آوار فشار قبرش
زیر انبوه شب تاریکش
بین تنهایی بی پایانش
مرده ای نای تقلاش نبود
لحظه ای رو به فرداش نبود
مرده از سایه خود میترسید
در کفن مهر به دیباش نبود
خفته ام دیر زمانی است در این قبر سکوت
مرده ام لحظه ی تاریست که فریاد نبود
در شبم مهلت لبخند نماند
در دلم فرصت احساس نبود

خدایا هرکسی یادم نکرد یادش بخیر
خدایاهرکسی یادش رود یادم کند یادش بخیر



زندگی بدون عشق مثل باغ بدون آفتاب است که گلها در آن مرده اند
به سکوت سد مرداب قسم که تو نیلوفر چشمان منی
و دل خسته من میترسد که تو پژمرده شوی
که تو مرا به فراموشی شب ها سپری
که مبادا به دلم زنگ سیاهی بزنی
و به شب های امیدم تو تباهی بزنی
لا لا نخواب سودی نداره همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه که ماه غصش نشه تنها بیداره
اي كه مي پرسي نشان عشق چيست!
عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛
عشق يعني كوشش بي ادعا
عشق يعني مهر بي اما اگر ؛
عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهردوست ؛
عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛
حرفهاي دل بدون گفتگو
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛
عشق يعني بوسه بي شهوتي
عشق ، يار مهربان زندگي ؛
بادبان و نردبان زندگي
من صدای باران را دوست دارم
این روزها میان هجوم حرفهایی هستم که سکوت را مهمان لبهای خاموش من
. کرده اند . حرفهای زیادی که پشت لبهای خاموش من بست نشسته اند
. انقدر زیاد , انقدر محکم , که هرچه از بیرون فشار می آورم نمیتوانم لبهایم را باز کنم
این روزها کسی را ندارم که انقدر محکم و مهربان باشد که بتواند لبهایم را از هم بگشاید
. تا از فشار حرفهای انبار شده پشت لبانم , نجاتم دهد
من این سکوت اجباری , این بیکسی را دوست ندارم
من صدای باران را دوست دارم
این روزها میان هجوم حرفهایی هستم که سکوت را مهمان لبهای خاموش من
. کرده اند . حرفهای زیادی که پشت لبهای خاموش من بست نشسته اند
. انقدر زیاد , انقدر محکم , که هرچه از بیرون فشار می آورم نمیتوانم لبهایم را باز کنم
این روزها کسی را ندارم که انقدر محکم و مهربان باشد که بتواند لبهایم را از هم بگشاید
. تا از فشار حرفهای انبار شده پشت لبانم , نجاتم دهد
من این سکوت اجباری , این بیکسی را دوست ندارم
كاش مي آمد يكي تا اين تنم جان مي گرفت
غصه هاي هرشبم يك باره سامان مي گرفت
كاش يكدم اين شب تازيك وجان فرساي من
با حضورچشممه اي از نور پايان مي گرفت
كاش مي شد شور وحال مستي گم كرده را
از صفاي دلفريب سرومستان مي گرفت
كاش مي شد عطر وبوي دلنشين عشق را
از فضاي روح بخش باغ وبستان مي گرفت
كاش مي رفت از برم تنهائي وغوغاودرد
يا كه زخم كهنه ام يك لحظه درمان مي گرفت
كاش مي آمد يكي بهر نجات جان من
جان فدا مي كردم وقربانيم جان مي گرفت
